دیووووووووووووووووونتم روانی
در بلور اشکهایم یاد تو بود
در زمانهای گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند ، خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنغا رتخته سنگ می گذشتند ؛ بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد ؛ حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است وبا این وجود هیچکس تخته سنگ را ازوسط بر نمی داشت نزدیک غروب ، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد ، بارهایش را روی زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آ ن را کناری قرار داد . ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یاداشت پیدا کرد ، پادشاه در آن یادداشت نوشته بود : " هرسد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد ". - از کسی که دوسش داری ساده دست نکش شاد دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور مکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه !
| Design By : Night Skin |





